کریسمس   

خسته ام. خیلی خسته.

امروز هم گذشت. متفاوت بود با آنچه حدس می زدم ولی همانقدر سخت ...

خستگی....نفس همه را بریده بود انگار....

ساعت یازده برای اولین بار به کلیسایی که زمانی تو کلیسای خودت می دانستیش رفتیم.  وقتی همه شروع به خواندن کردند فکر کردم چرا تو نباید باشی؟ فکر کردم آیا واقعا این همان چیزی بود که می خواستی؟ خوابیدن زیر خاک سرد؟ بعد فکر کردم تو حتی زیر خاک سرد هم نخوابیده ای. تو هیچ جا نیستی. باز از اینهمه نیستی حالم بد شد. همه می خواندند که خدا ما را نجات میدهد و من فکر می کردم چرا تو را نه؟ بعد گفتم تو عجله داشتی،تو به خدا ، زندگی، طبیعت یا هیچ چیز دیگری اعتماد نکردی.... بعد باز گفتم چطور جرات می کنم قضاوت کنم؟ مگر من می دانم تو چه کشیدی. مگر من می دانم در سر تو و بر سر تو چه گذشت؟.....

امانوئل آمده بود. نقاشیهایت را آورده بود. وقتی نگاهش کردم دلم انگار می خواست خیلی چیزها بگویم اما هیچ نگفتم. کلمه نداشتم.بلد نبودم. فکر کردم شاید او هم به تو امید بسته بود....

آمدیم خانه.

من اسباب بازیهای جدید دیلان را سر هم می کردم . دیگران کادوهایشان را باز می کردند. نمی دانم کی آهنگ دیسکو گذاشته بود که هوار می زد. نمی توانم بگویم چقدر حالم بد بود. از آن موقع تا حالا منتظر فرصتی بودم که گوشه دنجی پیدا کنم و با خودم تنها باشم..... نمی شد. آنقدر کار بود، یا دیلان و ژوران رسیدگی می خواستند که نمی شد....

من واقعا نمی دانم تو چه فکر می کنی. یا شاید چه حس می کنی.... واقعا چطور پدر و مادرت به زندگی عادی باز می گردند؟  اصلا باز می گردند؟.....

تو واقعا راضی هستی؟

 

 

 

لینک نوشته
   بازگشت   

برای یک فرصت دوهفته ای باز می گردیم.

به زمستان و آتش و بوی خوش شام کریسمس....

دو سال پیش بود وقتی پدر لیوانش را به سلامتی حاضرین بالا برد و گفت به امید آنکه کریسمس دیگر کسی اضافه شده باشد و کسی کم نشده باشد...

آنشب، فکر کردم پدر به ازدواج تو فکر می کند و بیماری مادر....

امشب....می دانم که تو کم شده ای...

چقدر ناگوار است....

می گوید پدر و مادر به ما احتیاج دارند. باید قوی باشیم.

می گویم من هیچ از این قوی بودن سر در نمی آورم. قول هیچ چیزی نمی دهم.

می گویم من سوگواری را از سرزمین خودم آموخته ام....ما گریه می کنیم..... نه. ما شیون می کنیم. ما درد را فریاد می زنیم. ما حرف می زنیم. ما را زمان آرام می کند .

می گویم من از اینهمه زندگی که ادامه دارد حالم به هم می خورد. من از اینهمه واقعیت حالم بهم می خورد.

.....خفه می شوم....

جای تو خالی خواهد بود . خیلی خالی.....خیلی زیاد....

کاش آنجایی که هستی بی درد و غصه باشی دخترک...

کاش به خوابم می آمدی ....

لینک نوشته
   علفهای هرز   

باید اینها را بنویسم. چند روزی هست که دل دل می کنم. گفتم
صبر کنم.......

حالا همان بعد است

هنوز مثل همان قبل صبر کردنم فکر می کنم.

غمگینم.

اینها که فکر می کنم، اینها که می نویسم غمگینم می کند.

دوستی دوستانم متعجبم کرده است. درواقع اینکه آدمها چگونه
اند متعجبم کرده است.

نمی دانم چرا ما آدمها دوست داریم درون قالب برویم . فکر
نکنیم. حس نکنیم. همه چیز انگار طوطی وار می شود. این کار را انجام می دهیم، نه
چون برایمان حسی دارد، نه ، فقط برای اینکه یاد گرفته ایم اینجا باید اینجور بود.
حرفهایی را تکرار می کنیم که هیچکدام هیچ معنایی برایمان ندارد. می گوییم چون باید
اینجور گفت. بدتر اینکه گاهی خودمان هم باورمان می شود که اینهمه بی معنی، برایمان معنا دارد. احتمالا اسم دوستی هم رویش می گذاریم. این است که اینبار بیشتر از قبل آزارم می دهد. دوستی.

چند تایی از دوستانم، (نه به معنا،به اسم) اینجا را می خوانند. آنهایی که دیدار سالی یکبار من آزارشان می داد و به هزار و یک چیز متهمم کردند هم اینجا را می خوانند. این عده، دانستند که من عزادار کسی هستم. خواندند که من گریه می کنم. دلتنگم. دانستند که عزیزی را از دست داده م برای همیشه. که عزیزی رفته است برای همیشه.

این میان آنچه برای آدمها مهم بود این بود که بدانند چه کسی رفته است. انقدر مهم که بعد از مدتها زنگ بزنند از مادرم سوال کنند که چه اتفاقی افتاده است.

خوب. حالا می دانند. آنچه این میان علنا وجود داشت کنجکاوی بود. بر طرف شد. همین.

هیچ دوستی ای در کار نبود. برای هیچ کدام ،این واقعیت که کسی غمگین است مهم نبود. انقدر واضح مهم نبود که هیچ کس سعی نکرد کلمه ای برای همدردی حتی
بنویسد. آنچه بود کنجکاوی بود و آنچه نیست دوستی است. هیچ حضوری. هیچ کلمه ای. هیچ همدردی ای. در هیچ سطحی.

دیدن این واقعیت، انقدر عریان، برایم سخت بود. .... سالها پیش دانستم که وقتی بلایی نازل می شود، انگار مسیر را برای بقیه هموار می کند.

حالا میدانم که  از همه شما، فقط کنجکاوی برای من مانده است.

ممنون.

برایتان آرزو نمی کنم دوستانتان، حتی خودتان را بشناسید

لینک نوشته
   نیستی 3   

باور کن عزیز دل... تمام خشمم آب شده. جایش را
اندوه پر کرده. عزیز دل...این روزها بلوزت را تنم کرده بودم...همان بلوز سفید یقه
بازی که یک روز گفتی اندازه ات نیست ...

عزیز دل... هر روز بیشتر دلم می سوزد. عکسی که
مادرت برای روز مراسم انتخاب کرده بود را دیدم. عکسی که می گویند مال 10 سال پیش
است. خوابیده ای. گریه کردم. دیلان را بغل کردم و گریه کردم... به دیلان گفتم
بزرگترها گاهی چیزهایی در سرشان دارند که آزارشان می دهد...دردشان می آورد. دیلان
لای موهایم دنبالت می گشت....

عزیز دل... نمی دانی از این بی امیدی چقدر می
سوزم. نمی دانی. از اینکه دیگر نمی توانم بگویم هنوز هیچ چیز واقعا از دست
نرفته... اگر بخواهی همه چیز درست می شود. نه. دیگر هیچ چیز درست نمی شود. دیگر
هیچ اتفاقی نخواهدافتاد. نقطه آخر ماجرای تو...گذاشته شد. و حالا همه سرخطیم.

عزیز دل... گریه هیچ کاری برایم نمی کند. مادرم
همیشه می گفت فقط برای مرگ است که باید گریه کرد. و حالا... واقعا وقت گریه است.
برای تو... باز هم بگویم که باورم نمی شود......؟؟؟.... من از آمدن و تو را ندیدن
عجیب می ترسم... من دلم می خواهد تو باشی..... من دلم می خواهد  تو باشی..... نیستی. نخواهی بود. دیدارمان
واقعا به قیامت افتاده است... هی اینها را تکرار می کنم و باور نمی کنم.

نمی دانی چقدر دلم می سوزد از اینهمه حسرتی که
با خودت بردی....از اینهمه سخت که زندگی کردی... 
از اینهمه تنها که رفتی...

لینک نوشته
   نیستی2   

من دلم
برای تو تنگ است باور کن.

من همیشه
منتظر روزی بودم  ... که دیگر هرگز نخواهد
آمد.

من دلم
برای تو تنگ است

دلم برای
تو تنگ است

من رفتن
تو را باور نمی کنم

من رفتن
تو را این سان باور نمی کنم

من حتی
نمی دانستم انقدر برایم وجود داری. من نمی دانستم انقدر دوستت دارم نمی دانستم
انقدر برایم مهمی.

من به تو
امید بسته بودم. من به آینده تو امیدوار بودم. من روزهای روشن زندگی را برای تو
حتمی می دانستم من اینگونه رفتن تو را هیچ تصور نمی کردم. من عجیب خوش بین بودم.
من هیچ شک نداشتم

من باور
نمی کنم

من نمی
فهمم

لعنتی

شب و روز
نبودن تو را تکرار می کنم و نمی فهمم

دلم می
سوزد.برای زندگی ای که حیف شد...زندگی ا ی که تو انقدر نداشته هایش را می دیدی و
من انقدر پر باریش را....

دلم می
سوزد از اینهمه دردی که هیچ روز خوشی به دنبال نداشت.... مگر می شود....مگر خدا
وعده دروغ می دهد؟ پس یسرا ی تو کجاست؟

تو
کجایی؟

همه اش
دستهایت به یادم می آید....

لینک نوشته
   نیستی   

دارم عکسهاتو نگاه میکنم حالم بد میشه.سینه ام میسوزه.
کلافه ام.عصبانیم. عجب بلایی سرمون آوردی...

هیچ کلمه ای پیدا نمی کنم که حالمو توصیف کنه. هیچ کلمه ای.
یه جور خفقان مطلق گرفتم. شاید تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که بزنمت. نمی
تونم. تو انقدر محکم زدی و انقدر دور قایم شدی که هیچکس هیچ کاری نمی تونه بکنه.
اینهمه هیچ حالمو بد می کنه

اینهمه مطلق حالمو بد می کنه

هیچ.مطلقا هیچ.

من همچنان به آنچه از بچگی برام تکرار کردن آویزونم. نیاز
دارم که بهشون آویزون باشم. اینکه تو الان جای دیگری هستی. هستی. نه اینکه نیستی.
نه اینکه تمام شدی.نه اینکه دود شدی و رفتی هوا.

اما انگار ته وجودم اونجایی که شک هست...خشم هم هست.... فکر
می کنم آنچه که بیشتر از همه چیز آزارم می دهد این است که دلم می سوزد. خیلی.....
از اینهمه حیف.... اینهمه حیف....

 

لینک نوشته
   از شانگهای1   

حرف بسیار است، خستگی مجال نمی دهد

پس این سکوتم را نشانه آرامشم مدان
                                           -که درونم آتشی بر پاست-
حالا
اگر از آن شعله های سوزانت اندک شرری باقیست
کاغذی بردار
                 و دوباره
نشانی آن ایستگاه نامعلوم رویایی را
                                               برایم بنویس.....

و آرامش را برایم هجی کن....

فقط خدا می داند چقدر دستهایت را کم دارم تا مرا به بهشت ببرند....

.......................

اصل شعر رو تو وبلاگ قاصد روزهای ابری دیدم....

 

لینک نوشته
   روز اول مدرسه   

پسرکم امروز به مدرسه رفت...برای اولین بار....

فقط خدا می داند چقدر دلم برای مادرم تنگ شد.... دلم می خواست اینجا بود یا آنجا بودم... می نشستیم با هم ،چای می خوردیم، من خودم را می چسباندم توی بغلش....او حتما مرا به خودش می فشرد....حتما سرم را می بوسید.....

امروز دیلان خیلی خسته بود. دیشب خیلی دیر خوابیده بود و کمی هم سرما خورده بود. دیرمان شده بود. دستش را گرفته بودم و کالسکه ژوران را هل می دادم. تقریبا می دویدیم.... چند بار گفت .... مامان خسته ام..... چند بار گفتم می دانم.... دلم فشرده میشد که نمی توانم بغلش کنم یا بگذارمش توی کالسکه. می دویدیم.... به مادرم فکر میکردم..... او برای من مادر مهربانتری است تا من برای دیلان.... مطمئنم اگر او بود راهی پیدا می کرد.... من اما ....هیچ....

پسرم به مدرسه رفت....

حال پرنده ای را دارم که به جوجه اش پریدن می آموزد...

پسرک سه ساله من ....پرواز می اموزد... دور نیست روزی که برای خودش بپرد.....

لینک نوشته
   کارین   

کارین معلم دبستان است.. موهای قهوه ای وزوزی دارد .استفان مهندس است و در شرکت ایرباس کار میکند. انها در یک ده کوچک در 60 کیلومتری تولوز زندگی می کند. وقتی می گویم کوچک منظورم این است که سر جمع 4 تا خانه است که بزرگترین انها محل سکونت مالک ده، یعنی خانه ها و سزمینهای اطراف است.خانه کارین زیبا و بزرگ است و اسبها در مراتع جلوی خانه چرا می کنند. بچه ها از خانه بیرون می دوند، به خانه همسایه می روند. اسباب بازیهایشان همینجور همه جا وسط خیابان پهن است . اینجا همه جا مال توست در عین اینکه مالک هیچ چیزی نیستی.

جلوی خانه مزرعه کوچکی است که کارین در آن گوجه فرنگی و کدو و ریحان بنفش وسبز و چیزهای دیگر کاشته است. کارین و استفان دو دختر 2 ساله و 3 ماهه دارند. شارلوت موهای بور فرفری و چشمهای آبی دارد و با پیراهن بندی تابستانیش روی زمین قل می خورد و مرا یاد فیلم در برابر باد می اندازد.چشمهای ژوانا آبی است و کله اش مو ندارد. نوزاد قشنگی نیست. گوشهای بل بل و هیکل خیلی لاغری دارد.کارین آرام است و دائم سرش به ژوانا گرم است. کارین برای اینکه به شارلوت بیاموزد که به جای پوشک از دستشویی استفاده کند باید خودش را راضی کند. کارین فکر میکند با این کار شارلوت خیلی زود بزرگ می شود،دل کارین برای شارلوت کوچک تنگ می شود.

اینجا سالاد مزه عجیبی می دهد چون توی سسش چیزی معادل سبوس گندم می ریزند. شیر مزه عجیبی می دهد چون شیر بز است. یخچال عملا خالی است.به بند رخت پوشکهای قابل شستشو آویزان است . اینجا همه چیز به طرز اجبارانه ای ارگانیک است ...آرام است ...اینجا شبیه فیلمها است . اینجا صدای کسی روی بچه ای که می ریزد و می پاشد و کثیف می کند و دعوا می کند بلند نمی شود.اگر استفان مجبور است سیصد متر دنبال شارلوت در سراشیبی جاده کوهستان بدود، اگر شارلوت لج کرده و نمی خواهد قدم از قدم بردارد، استفان نباید صدایش را بلند کند.. کارین به بچه سوم فکر میکند.

در رفتارکارین آرامش عمیقی دیده می شودولی وقتی حرف می زند  حس عجیبی در من بر می انگیزد. سفت و سخت است. مستبد است.این دوگانگی برایم جالب است. کارین با قدرت پایه های زندگیش را اینجا محکم کرده است و هیچ کس حتی استفان حق ندارد و نمی تواند اندکی تغییر به این سیستم پایدار وارد کند. همه چیز تحت کنترل است.

استفان هفته ای یک عصر با دوستانش بیرون می رود.

می پرسم این تفریح مجردانه تا کجا پیش می رود؟

نمیداند.

لینک نوشته
   علی   

ازدواج کرده است. وقتی من روزهای آخر حاملگی دومم را می گذراندم ازدواج کرده است.... نمیدانم چرا تعجب کردم.... شاید فکر میکردم کدام خری پیدا می شود زن او بشود.... حالا جوابش را شاید گرفتم.... کسی شاید مثل خود من! برایم سخت است او را در نقش مرد خانواده تصور کنم. فقط می توانم او را در نقش یک آدم به خیال خودش زرنگ  ببینم. و حالا که دوباره این لباس شوهر را تنش کرده نمی دانم چرا حالم را بهم میزند.... به خودم می گویم شاید فرق کرده باشد....

خنده ام می گیرد.....

لینک نوشته