| آسمان منی |
دیدم هیچ راهی ندارم جز اینکه اینها را به خودت
بگویم. همه ایراد قضیه این است که من از نظر احساسی متلقا به تو وابسته ام. اصلا
موضوع این نیست که من کار می کنم یا نه، سرم شلوغ است یا نه. موضوع این است که
وقتی حالم خوب نیست هیچ کس را ندارم. و تو دقیقا همان موقع کاملا لال می شوی.
ناپدید می شوی. من واقعا حالم خوب نیست و وقت زیادی ندارم که تو مرا به حال خودم
بگذاری تا بهتر شوم یک روز.... من نمی خواهم این روزها را از دست بدهم. نمی خواهم
مثل پارسال همه اش حس بد از دست رفتن را به سینه بکشم. من اینجا هیچ دوستی ندارم
من هیچ کس را ندارم که مرا بشناسد که حرفهایم را گوش کند که کمکم کند که مرا
بفهمد. من اینجا تنهایم و این گناه تو نیست. تو مرد خوبی هستی. شوهر خوبی هستی پدر
خوبی هستی. تمام ایراد قضیه این است که من همیشه حداقل یک دوست داشته ام و الان
اینجا هیچ کس را ندارم. می فهمی؟ هیچ کس. تو همیشه همین بوده ای. تو اینطوری هستی.
اما الان من وقت ندارم فرصت ندارم. نمی توانم یک هفته یک ماه در خودم فرو بروم همه
چیز را زیر سوال ببرم خودم را محاکمه کنم زندگی راتحلیل کنم تا کم کم بهتر شوم.
نه. من الان خیلی زود احتیاج به کمک دارم. کسی باید مرا از شر این حس بد رها کند
حتی برای چند روز. این حس بد. خیلی بد. این خشم. من در بد چاله ای افتاده ام. تو
را به خدا اینطور مرا نادیده نگیر. مرا
مجبور نکن برای دیده شدن فریاد بزنم گریه کنم. تو را به خدا مرا جدی بگیر من وجود
دارم من آدمم من ناراحت می شوم من احتیاج به کمک دارم این درست نیست که فقط وقتی
خوشم باشی. این اصلا انصاف نیست. من احتیاج دارم شنیده شوم. احتیاج دارم بشنوم.
می شنوی؟
| لینک نوشته |
نه اینکه حرف برای گفتن نباشد،نه... دلیل این خفقان ، خودی است که از داشتن این احساسات، گفتن این سخنان، شرمنده است. هر روز و هر روز دور خودش می چرخد و احساساتش را خفه می کند. به همین سادگی. این می شود که ماهها و ماهها هیچ نمی نویسد. پای تلفن هیچ حرفی برای گفتن ندارد. شاید تا به حال انقدر دچار احساسات بد نبوده ام.احساسات بدی که بدی بزرگشان این است که احتمالا مشروع نیستند! منظورم این است که حق ندارم اینطور احساس کنم. از بدترینهای دنیا باید همین باشد. گاهی دردهایی هست که می توانی فریادشان بزنی مثلا اگر دزد به خانه ات آمده باشد . اما اگر این دزد مثلا پدر خودت باشد باید خفه شوی. فریاد زدن فقط دردی به دردهایت اضافه می کند.
هرگز انقدر خودم را درگیر نیروهای متضاد ندیده بودم..... دائما خودم را تجزیه و تحلیل می کنم. میخواهم بفهمم من کی هستم. از چه وقت اینی هستم که هست..... نمی دانم چرا تیشه برداشته ام اینطور خودم را هدف گرفته ام. نه خودم را دوست دارم نه از خودم خلاص می شوم.... همیشه هستم....خیلی بد است.... خیلی بد است که آدم خودش را دوست نداشته باشد چون نمی توانی نبینیش. همیشه همه جا هست! لعنتی.
حالم هیچ خوب نیست و بدتر می شوم وقتی به خودم حق نمی دهم که خوب نباشم.
تنهایی هیچ خوب نیست.
فکر کردم کمی بنویسم بهتر می شوم. نشدم. هیچ....
| لینک نوشته |
خسته ام. خیلی خسته.
امروز هم گذشت. متفاوت بود با آنچه حدس می زدم ولی همانقدر سخت ...
خستگی....نفس همه را بریده بود انگار....
ساعت یازده برای اولین بار به کلیسایی که زمانی تو کلیسای خودت می دانستیش رفتیم. وقتی همه شروع به خواندن کردند فکر کردم چرا تو نباید باشی؟ فکر کردم آیا واقعا این همان چیزی بود که می خواستی؟ خوابیدن زیر خاک سرد؟ بعد فکر کردم تو حتی زیر خاک سرد هم نخوابیده ای. تو هیچ جا نیستی. باز از اینهمه نیستی حالم بد شد. همه می خواندند که خدا ما را نجات میدهد و من فکر می کردم چرا تو را نه؟ بعد گفتم تو عجله داشتی،تو به خدا ، زندگی، طبیعت یا هیچ چیز دیگری اعتماد نکردی.... بعد باز گفتم چطور جرات می کنم قضاوت کنم؟ مگر من می دانم تو چه کشیدی. مگر من می دانم در سر تو و بر سر تو چه گذشت؟.....
امانوئل آمده بود. نقاشیهایت را آورده بود. وقتی نگاهش کردم دلم انگار می خواست خیلی چیزها بگویم اما هیچ نگفتم. کلمه نداشتم.بلد نبودم. فکر کردم شاید او هم به تو امید بسته بود....
آمدیم خانه.
من اسباب بازیهای جدید دیلان را سر هم می کردم . دیگران کادوهایشان را باز می کردند. نمی دانم کی آهنگ دیسکو گذاشته بود که هوار می زد. نمی توانم بگویم چقدر حالم بد بود. از آن موقع تا حالا منتظر فرصتی بودم که گوشه دنجی پیدا کنم و با خودم تنها باشم..... نمی شد. آنقدر کار بود، یا دیلان و ژوران رسیدگی می خواستند که نمی شد....
من واقعا نمی دانم تو چه فکر می کنی. یا شاید چه حس می کنی.... واقعا چطور پدر و مادرت به زندگی عادی باز می گردند؟ اصلا باز می گردند؟.....
تو واقعا راضی هستی؟
| لینک نوشته |
برای یک فرصت دوهفته ای باز می گردیم.
به زمستان و آتش و بوی خوش شام کریسمس....
دو سال پیش بود وقتی پدر لیوانش را به سلامتی حاضرین بالا برد و گفت به امید آنکه کریسمس دیگر کسی اضافه شده باشد و کسی کم نشده باشد...
آنشب، فکر کردم پدر به ازدواج تو فکر می کند و بیماری مادر....
امشب....می دانم که تو کم شده ای...
چقدر ناگوار است....
می گوید پدر و مادر به ما احتیاج دارند. باید قوی باشیم.
می گویم من هیچ از این قوی بودن سر در نمی آورم. قول هیچ چیزی نمی دهم.
می گویم من سوگواری را از سرزمین خودم آموخته ام....ما گریه می کنیم..... نه. ما شیون می کنیم. ما درد را فریاد می زنیم. ما حرف می زنیم. ما را زمان آرام می کند .
می گویم من از اینهمه زندگی که ادامه دارد حالم به هم می خورد. من از اینهمه واقعیت حالم بهم می خورد.
.....خفه می شوم....
جای تو خالی خواهد بود . خیلی خالی.....خیلی زیاد....
کاش آنجایی که هستی بی درد و غصه باشی دخترک...
کاش به خوابم می آمدی ....
| لینک نوشته |
باید اینها را بنویسم. چند روزی هست که دل دل می کنم. گفتم
صبر کنم.......
حالا همان بعد است
هنوز مثل همان قبل صبر کردنم فکر می کنم.
غمگینم.
اینها که فکر می کنم، اینها که می نویسم غمگینم می کند.
دوستی دوستانم متعجبم کرده است. درواقع اینکه آدمها چگونه
اند متعجبم کرده است.
نمی دانم چرا ما آدمها دوست داریم درون قالب برویم . فکر
نکنیم. حس نکنیم. همه چیز انگار طوطی وار می شود. این کار را انجام می دهیم، نه
چون برایمان حسی دارد، نه ، فقط برای اینکه یاد گرفته ایم اینجا باید اینجور بود.
حرفهایی را تکرار می کنیم که هیچکدام هیچ معنایی برایمان ندارد. می گوییم چون باید
اینجور گفت. بدتر اینکه گاهی خودمان هم باورمان می شود که اینهمه بی معنی، برایمان معنا دارد. احتمالا اسم دوستی هم رویش می گذاریم. این است که اینبار بیشتر از قبل آزارم می دهد. دوستی.
چند تایی از دوستانم، (نه به معنا،به اسم) اینجا را می خوانند. آنهایی که دیدار سالی یکبار من آزارشان می داد و به هزار و یک چیز متهمم کردند هم اینجا را می خوانند. این عده، دانستند که من عزادار کسی هستم. خواندند که من گریه می کنم. دلتنگم. دانستند که عزیزی را از دست داده م برای همیشه. که عزیزی رفته است برای همیشه.
این میان آنچه برای آدمها مهم بود این بود که بدانند چه کسی رفته است. انقدر مهم که بعد از مدتها زنگ بزنند از مادرم سوال کنند که چه اتفاقی افتاده است.
خوب. حالا می دانند. آنچه این میان علنا وجود داشت کنجکاوی بود. بر طرف شد. همین.
هیچ دوستی ای در کار نبود. برای هیچ کدام ،این واقعیت که کسی غمگین است مهم نبود. انقدر واضح مهم نبود که هیچ کس سعی نکرد کلمه ای برای همدردی حتی
بنویسد. آنچه بود کنجکاوی بود و آنچه نیست دوستی است. هیچ حضوری. هیچ کلمه ای. هیچ همدردی ای. در هیچ سطحی.
دیدن این واقعیت، انقدر عریان، برایم سخت بود. .... سالها پیش دانستم که وقتی بلایی نازل می شود، انگار مسیر را برای بقیه هموار می کند.
حالا میدانم که از همه شما، فقط کنجکاوی برای من مانده است.
ممنون.
برایتان آرزو نمی کنم دوستانتان، حتی خودتان را بشناسید
| لینک نوشته |
باور کن عزیز دل... تمام خشمم آب شده. جایش را
اندوه پر کرده. عزیز دل...این روزها بلوزت را تنم کرده بودم...همان بلوز سفید یقه
بازی که یک روز گفتی اندازه ات نیست ...
عزیز دل... هر روز بیشتر دلم می سوزد. عکسی که
مادرت برای روز مراسم انتخاب کرده بود را دیدم. عکسی که می گویند مال 10 سال پیش
است. خوابیده ای. گریه کردم. دیلان را بغل کردم و گریه کردم... به دیلان گفتم
بزرگترها گاهی چیزهایی در سرشان دارند که آزارشان می دهد...دردشان می آورد. دیلان
لای موهایم دنبالت می گشت....
عزیز دل... نمی دانی از این بی امیدی چقدر می
سوزم. نمی دانی. از اینکه دیگر نمی توانم بگویم هنوز هیچ چیز واقعا از دست
نرفته... اگر بخواهی همه چیز درست می شود. نه. دیگر هیچ چیز درست نمی شود. دیگر
هیچ اتفاقی نخواهدافتاد. نقطه آخر ماجرای تو...گذاشته شد. و حالا همه سرخطیم.
عزیز دل... گریه هیچ کاری برایم نمی کند. مادرم
همیشه می گفت فقط برای مرگ است که باید گریه کرد. و حالا... واقعا وقت گریه است.
برای تو... باز هم بگویم که باورم نمی شود......؟؟؟.... من از آمدن و تو را ندیدن
عجیب می ترسم... من دلم می خواهد تو باشی..... من دلم می خواهد تو باشی..... نیستی. نخواهی بود. دیدارمان
واقعا به قیامت افتاده است... هی اینها را تکرار می کنم و باور نمی کنم.
نمی دانی چقدر دلم می سوزد از اینهمه حسرتی که
با خودت بردی....از اینهمه سخت که زندگی کردی...
از اینهمه تنها که رفتی...
| لینک نوشته |
من دلم
برای تو تنگ است باور کن.
من همیشه
منتظر روزی بودم ... که دیگر هرگز نخواهد
آمد.
من دلم
برای تو تنگ است
دلم برای
تو تنگ است
من رفتن
تو را باور نمی کنم
من رفتن
تو را این سان باور نمی کنم
من حتی
نمی دانستم انقدر برایم وجود داری. من نمی دانستم انقدر دوستت دارم نمی دانستم
انقدر برایم مهمی.
من به تو
امید بسته بودم. من به آینده تو امیدوار بودم. من روزهای روشن زندگی را برای تو
حتمی می دانستم من اینگونه رفتن تو را هیچ تصور نمی کردم. من عجیب خوش بین بودم.
من هیچ شک نداشتم
من باور
نمی کنم
من نمی
فهمم
لعنتی
شب و روز
نبودن تو را تکرار می کنم و نمی فهمم
دلم می
سوزد.برای زندگی ای که حیف شد...زندگی ا ی که تو انقدر نداشته هایش را می دیدی و
من انقدر پر باریش را....
دلم می
سوزد از اینهمه دردی که هیچ روز خوشی به دنبال نداشت.... مگر می شود....مگر خدا
وعده دروغ می دهد؟ پس یسرا ی تو کجاست؟
تو
کجایی؟
همه اش
دستهایت به یادم می آید....
| لینک نوشته |
دارم عکسهاتو نگاه میکنم حالم بد میشه.سینه ام میسوزه.
کلافه ام.عصبانیم. عجب بلایی سرمون آوردی...
هیچ کلمه ای پیدا نمی کنم که حالمو توصیف کنه. هیچ کلمه ای.
یه جور خفقان مطلق گرفتم. شاید تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که بزنمت. نمی
تونم. تو انقدر محکم زدی و انقدر دور قایم شدی که هیچکس هیچ کاری نمی تونه بکنه.
اینهمه هیچ حالمو بد می کنه
اینهمه مطلق حالمو بد می کنه
هیچ.مطلقا هیچ.
من همچنان به آنچه از بچگی برام تکرار کردن آویزونم. نیاز
دارم که بهشون آویزون باشم. اینکه تو الان جای دیگری هستی. هستی. نه اینکه نیستی.
نه اینکه تمام شدی.نه اینکه دود شدی و رفتی هوا.
اما انگار ته وجودم اونجایی که شک هست...خشم هم هست.... فکر
می کنم آنچه که بیشتر از همه چیز آزارم می دهد این است که دلم می سوزد. خیلی.....
از اینهمه حیف.... اینهمه حیف....
| لینک نوشته |
حرف بسیار است، خستگی مجال نمی دهد
پس این سکوتم را نشانه آرامشم مدان
-که درونم آتشی بر پاست-
حالا
اگر از آن شعله های سوزانت اندک شرری باقیست
کاغذی بردار
و دوباره
نشانی آن ایستگاه نامعلوم رویایی را
برایم بنویس.....
و آرامش را برایم هجی کن....
فقط خدا می داند چقدر دستهایت را کم دارم تا مرا به بهشت ببرند....
.......................
اصل شعر رو تو وبلاگ قاصد روزهای ابری دیدم....
| لینک نوشته |
پسرکم امروز به مدرسه رفت...برای اولین بار....
فقط خدا می داند چقدر دلم برای مادرم تنگ شد.... دلم می خواست اینجا بود یا آنجا بودم... می نشستیم با هم ،چای می خوردیم، من خودم را می چسباندم توی بغلش....او حتما مرا به خودش می فشرد....حتما سرم را می بوسید.....
امروز دیلان خیلی خسته بود. دیشب خیلی دیر خوابیده بود و کمی هم سرما خورده بود. دیرمان شده بود. دستش را گرفته بودم و کالسکه ژوران را هل می دادم. تقریبا می دویدیم.... چند بار گفت .... مامان خسته ام..... چند بار گفتم می دانم.... دلم فشرده میشد که نمی توانم بغلش کنم یا بگذارمش توی کالسکه. می دویدیم.... به مادرم فکر میکردم..... او برای من مادر مهربانتری است تا من برای دیلان.... مطمئنم اگر او بود راهی پیدا می کرد.... من اما ....هیچ....
پسرم به مدرسه رفت....
حال پرنده ای را دارم که به جوجه اش پریدن می آموزد...
پسرک سه ساله من ....پرواز می اموزد... دور نیست روزی که برای خودش بپرد.....
| لینک نوشته |
